زندگی درون برگ افرا اثر ساندرا سیمیچ ©
- ساندرا سیمیچ
- در حال بررسی 30، 2025
زندگی درون برگ افرا اثر ساندرا سیمیچ
این مقاله از ساندرا سیمیچ نمونهای فوقالعاده از چگونگی ارتباط مردم با مکانهای اطرافشان است. وقتی این کار را انجام میدهیم، احتمال بیشتری وجود دارد که از تنوع زیستی اطرافمان مراقبت کنیم.
The Morning Star by Alex Janvier, an esteemed Canadian Indigenous artist, captured my mind and imagination at once. It seems like my whole Canadian experience might be summarised through this magnificent work of art, which adorns the dome of one of the salons of the Canadian Museum of History in Gatineau, Quebec.
مردم کانادا در طول تاریخ، در ساعات اولیه صبح زمستان از نور ستاره صبحگاهی برای جهتیابی استفاده میکردند. فیلم «ستاره صبحگاهی» داستان مراحل مختلف تاریخ بومیان را روایت میکند و پیام امید برای احترام متقابل را میفرستد.
مشابه لذت بردن از ستارهها در شب، من از این اثر هنری به راحتی از روی صندلی و در حالی که به گنبد عظیم بالای سرم نگاه میکردم، لذت بردم. این حس را میتوان با کلیسای سیستین در واتیکان مقایسه کرد، تفاوت اینجا در آرامش و سکوت بود، زیرا میتوانستم تا هر زمان که میخواستم از آن لذت ببرم.
I am always in awe with art. With all its forms. I feel like art expresses the essence, living hidden from the prying eye, teaching us and walking ahead of us. This mural explained the Indigenous history not only intellectually, but also emotionally, through wonderful combinations of colour expressing optimism and tenderness. My personal feeling of this work of art is that nature always wins, regardless of circumstances.
Turning eyes right, I could see through the glass wall the Supreme court of Canada and the Parliament on the other shore of the Ottawa river. Just earlier in the day, I enjoyed floating on the amphibian boat through this river, producing an abundance of white foam, which reminded me of struggles between the First Nations and colonisators as well as struggles for the rights Canadians enjoy today.
این هنر باعث شد که آرزو کنم درباره اولین کاناداییهایی که این سرزمینها را اشغال کردند، بیشتر بدانم.
من از طریق نمایشگاه قابل توجه به نمایش گذاشته شده در تالار مردمان نخستین، تاریخ باستانی و متنوع اولین انسانهای ساکن اینجا را بررسی کردم. از طریق داستانهایی که در قالبهای مختلف رسانهای در آنجا به نمایش گذاشته شده بود، آموختم که چگونه مردم بومی، زمین و منابع آن را با هویت خود پیوند میدادند، چگونه روح بزرگ، انسانها را روی زمین قرار داد و چگونه مردمان نخستین با زمین و حیوانات پیوندهای معنوی برقرار کردند.
برای مثال، یکی از پیامها این بود که خالق، آلگونکینها را برای سکونت در این سرزمین قرار داده است و زندگی تا ابد در این دایره خواهد چرخید، تا زمانی که رودخانهها جاری باشند.
I learned about the significance of nature from the lens of the first inhabitants of these lands. Particularly, I enjoyed the story about the guardian spirit of the Otter, who went before the Great Spirit and promised to educate people about unity, in order for them to live in harmony.
موزه تاریخ کانادا واقعاً قدردانی من را از کانادا عمیقتر کرد، زیرا چیزهای زیادی یاد گرفتم. جالب اینجاست که به من گفته شد که در بین مردم بومی این باور گسترده وجود دارد که ارواح شیطانی در گوشه و کنار پنهان میشوند، که شکل موزه تاریخ کانادا را کاملاً منحصر به فرد میکند، زیرا گوشهای ندارد.
من این پیوند ذاتی بین انسان و طبیعت را وقتی برای اولین بار آبشار نیاگارا را دیدم، کاملاً درک کردم.
این تجربه اصلاً شبیه تصورات من نبود. من قبلاً آبشارها و شگفتیهای طبیعی قابل توجهی دیده بودم، اما آبشار نیاگارا فراتر از انتظارات من بود. علاوه بر دیدن آبشارها از دور، میخواستم ورود به خود آبشار (تا فاصله ایمن) را با قایق نیز تجربه کنم. پرندگان در میان صداها و عطر آب، آزادانه پرواز میکردند. آنها از قدرت نمیترسیدند، بلکه بخشی از آن بودند.
در حالی که قایقم به آرامی به بزرگترین آبشار نزدیک میشد، هنگام ورود به آبشار، قدرتی بسیار بزرگتر از خودم را احساس کردم و با آب یکی شدم. همه چیز در یک لحظه سفید و مرطوب بود. سفید و قدرتمند، در حالی که تمام دنیا ناپدید شد.
تنها چیزی که میتوانستم در اطرافم بشنوم و ببینم، آب بود، در حالی که فریادهای شادی و هیجان انسانها مانند زمزمه به گوش میرسید. بودن در این مه قدرتمند آب بدون شک تجربهای است که بخشی از وجودم شده است و مرا به یاد ارتباط ذاتیام با طبیعت میاندازد.
با تأمل در مورد این تجربه هنگام تماشای منظره کامل آبشار نیاگارا از دور (در حال صرف غذا در طبقه سیزدهم یک آسمانخراش در همان نزدیکی)، به آب فکر کردم. چقدر معنادار است! در یک لحظه، ممکن است یک دانه برف باشد، سپس یخ منجمد، مه، بخار، که تازه از میان کوه در رودخانهای جاری است، قطرهای در اقیانوس بودن... در میان همه این اشکال، آب همان است. جوهر آن هرگز تغییر نمیکند، درست مانند عشق. و درست مانند انسانها.
پیوند دادن این ایدهها با تاریخ کانادا، باعث شد بفهمم که چگونه هویت یک ملت میتواند با موفقیت از طریق متحد کردن افرادی از سراسر جهان شکل بگیرد.
با اینکه آنها از پیشینههای بسیار متفاوتی میآیند، اما وقار کانادایی بودن در آنها میدرخشد. من بسیار خوشحال شدم که شاهد بودم جوانان کانادایی جنگها را منسوخ میدانند.
دانشجویان معتبرترین دانشگاههای کانادا از طریق اعتراضات مسالمتآمیز برای صلح جهانی مبارزه میکنند، اعتراضاتی که آنطور که شایسته این ابتکارات شریف است، در اخبار جهانی پوشش داده نمیشوند، در حالی که این موضوع هر روز در اخبار کانادا مطرح بود.
دانشجویانی که متعلق به ملتهایی هستند که در کشورهای خود در حال جنگ هستند، اکنون به صورت مسالمتآمیز در کنار هم میجنگند و به نشانه اعتراض، روزهای زیادی را در مقابل دانشگاهها میخوابند. مایلم احترام عمیق خود را به همه این جوانان فوقالعاده ابراز کنم، باشد که قلبهایتان همیشه شما را دنبال کند.
بازدید از موزه تاریخ کانادا و آبشار نیاگارا دو تا از مهمترین تجربیات من بودند. با این حال، از مکانهای بسیار دیگری نیز بازدید کردم که در برداشتهای مثبت من نقش داشتند.
تمام این مناظر بکر اطراف آبشار نیاگارا ارزش بازدید دارند. این منطقه مانند دریاچه انتاریو یا رودخانه نیاگارا، سرشار از آب است و مناظر دوستداشتنیای دارد. خانه و تاکستانهای زیبا و غرق در شگفتیهای طبیعی. به طور خاص، من مسحور شهر نیاگارا-آن-د-لیک شدم که شبیه صحنهی فیلم زندگی بینقص است.
These places were in sharp contrast with downtown Toronto, which reminded me of New York City. Even though I also love exploring urban life, the unbelievable strength of the water opened my senses towards a deeper appreciation of the connection between nature and people. I thought about it while standing on the Centre Island shore watching Toronto.
این تضاد بین سر و صدای شلوغ شهری در آن سوی ساحل، با سکوت جزیره مرکزی که از گوش دادن به صدای پرندگان و سکوت آن لذت میبردم، شگفتانگیز بود.
Continuing my Canadian story, the tulips were in full bloom in the serene Dorchester Park in downtown Montreal, with squirrels less shy than European ones, friendlier with people. I noticed the traces of European heritage in Montreal in certain buildings like the magnificent Catholic Basilique Cathédrale Marie – Reine – du Monde, the Old Montreal, or during the very long walks by the waterfront of the Old Port. The city is watched over by the wonderful Mount Royal Park.
I was impressed by the space of the underground city below Montreal, which reminded me of Kuala Lumpur corridors in Malaysia, not in a sense that they are similar, but rather the underlying idea. In the same way as Malaysian people enjoy walking through air-conditioned corridors instead of walking on the heat, Canadians enjoy walking in heated corridors during the winter.
And, to complete the story, the next year I also visited the other side of this beautiful country – Vancouver, where the Sun sets in the Pacific Ocean.
آیا میدانستید بریتیش کلمبیا بیشترین تنوع زبانی را دارد؟
طبق اطلاعاتی که در موزه تاریخ کانادا دیدم، در کل کانادا ۵۳ زبان بومی مختلف وجود دارد. رایجترین آنها زبان کری است. شواهد باستانشناسی نشان میدهد که مردمان اولیه در سراسر آمریکای شمالی پراکنده شدند و با محیطهای مختلف سازگار شدند.
در بریتیش کلمبیا، پیوند ذاتی بین مردم و طبیعت حتی بیشتر از مناظر نفسگیر قابل مشاهده بود.
از خط ساحلی طولانی به نام سیوال در ونکوور، از طریق نهرهای تازه، درختان جنگلهای بارانی مرتفع و قلههای کوههای پوشیده از برف، جزایر دوستداشتنی در مسیر ویکتوریای آفتابی و آبهای یخی، تمام فصول به طور همزمان وجود دارند. از نظر جغرافیایی، ونکوور و اطراف آن به طور طبیعی آنقدر خاص هستند که فصل در واقع به ارتفاع، بادها و سایر عناصر بستگی دارد و چشماندازهای متفاوتی را به ارمغان میآورد. محیط.
به همین دلیل است که صنعت فیلم در ونکوور بسیار توسعه یافته است، زیرا از جمله، میتوان صحنههای تابستانی و زمستانی را در یک روز فیلمبرداری کرد. لازم به ذکر است که ونکوور، هالیوود شمالی نیز نامیده میشود. من از شرکت در تور فیلم در ونکوور برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد صنعت فیلم، از دیدگاههای هنری و تولیدی، بسیار لذت بردم.
در کوه ویسلر، افتخار ملاقات با مردم بومی را داشتم، کسانی که یک مرکز فرهنگی اسکوامیش لیلوات (Skwx̱wú7mesh Lil̓wat7úl) ایجاد کردند و ارزشها و بینشهای خود را با من به اشتراک گذاشتند که درک قبلی من از ارتباط معنوی بسیار عمیقی که آنها با طبیعت دارند را تأیید کرد.
به عنوان مثال، هنگام برداشتن تکهای از پوست درخت جنگلهای بارانی (برای ساختن سبد)، زنی با قرار دادن هر دو دست روی آن، از درخت تشکر کرد و توضیح داد که درخت آسیب دیده و نیاز به بهبودی دارد و این نشان دهندهی احساس واقعی عشق بود.
فکر کردم این یه حقیقته توسعه پایداراز طبیعت فقط به اندازه نیاز و نه بیشتر برداشت کردن، زندگی را با احترام و در طول فصول با طبیعت به اشتراک گذاشتن.
من همچنین به داستانهایی مربوط به «ترانسفورماتورها» - موجوداتی با قدرتهای فرابشری - و اینکه چگونه میتوانند یک فرد را به کوه تبدیل کنند، گوش دادم. بنابراین، مردم به کوهها نگاه میکنند و اجداد خود را به یاد میآورند. همچنین میخواهم اشاره کنم که ملتهای اسکوامیش و لیلوات از آغاز زمان در این سرزمینها در صلح و هماهنگی با هم زندگی میکردند.
این سوال که چه چیزی به چه کسی تعلق دارد، توسط رهبرانشان با خردمندی حل و فصل شد - آنها اذعان کردند که در کنار هم زندگی میکنند و پیرامون آن پروتکلی تدوین کردند. چیزهای زیادی برای یادگیری از این فرهنگها وجود دارد، به خصوص امروزه که صلح جهانی زیر سوال رفته است.
این اذعان که این سرزمین همچنان قلمرو واگذار نشده یک ملت بومی خاص است، در بسیاری از ساختمانهایی که در سراسر کانادا بازدید کردم، مشهود است.
برای مثال، شهر ونکوور در وبسایت خود بر این جمله تأکید میکند: «شهر ونکوور اذعان دارد که در سرزمینهای سنتی واگذار نشدهی ملل xʷməθkʷəy̓əm (Musqueam)، Sḵwx̱wú7mesh (Squamish) و səlilwətaɬ (Tsleil-Waututh) واقع شده است.»
چنین اظهاراتی اولین گام در فرآیند آشتی بین مردمان بومی و غیربومی است، که گذشته استعماری را به رسمیت میشناسد و در عین حال به آینده نگاه مثبت دارد.
من این قطعه را «زندگی درون برگ افرا» نامگذاری کردم، زیرا میخواستم زندگی در کانادا را به طور کامل بررسی کنم.
در پایان برداشتهایم، بر پیوند ذاتی بین طبیعت و انسانها به عنوان نکته کلیدی تأکید میکنم. اگر یک برگ را با دقت بیشتری مشاهده کنیم، خواهیم دید که الگوهای مشابهی با رگههای خودمان وجود دارد. زندگی باشکوه است و طبیعت با انسانها در هم تنیده شده است.
شبکیه چشم ما الگوهای مشابهی با رگهای برگ دارد، رگهایی که زندگی از طریق آنها درست مانند رگهای خودمان جریان دارد. اثر انگشت ما مرا به یاد رگهای برگ میاندازد، ترکهای پوست درخت شبیه چین و چروکهای ماست، در حالی که مبارزات زندگی که با آنها روبرو هستیم را میتوان با چشمک زدن برگهای ظریف درختان در نسیم مقایسه کرد.
متأسفانه، برای برخی افراد، این باد شدیدتر خواهد بود. با این وجود، انسانیت همه ما را به هم پیوند میدهد. بیایید برگی جدید را ورق بزنیم و با قدردانی و عشق، درست مانند اقوام اولیه این کشور زیبا، با هم از طبیعت بیاموزیم.
ساندرا سیمیچ
16.03.2025
درباره ساندرا سیمیچ
Sandra is a lawyer and author from Croatia, EU. Her research interests include social justice, world peace through law, art and astronomy.
سفر به ساندرا الهام میبخشد تا تجربیات منحصر به فردی را تجربه کند و بیاموزد که چگونه انسانیت همه ما را به هم پیوند میدهد.
ساندرا سیمیچ فارغالتحصیل دانشگاه کوئین مری لندن و کالج دانشگاهی لندن است، جایی که در رشته حقوق بینالملل عمومی و حقوق اروپا از طریق تحصیلات تکمیلی حقوق تحصیل کرده است.








